با اینا زمستونو سر می کنم

خوب هر شروعی یه پایانی داره! همیشه موقع شروع یا پایان هر کاری اون دیالوگ فیلم "بر باد رفته" تو ذهنم تکرار میشه : وقتی یه چیزایی تموم میشن به جاشون یه چیزای دیگه ای شروع میشن! همین طور که میدونین تا چند روز آینده ترم جدید شروع میشه و منم دیگه باید برم! از شما بچه هایی که تو این مدت به اینجا سر زدین خیلی ممنونم! تو این مدت خیلی بچه های خوب و مهربونی بودین! خیلی چیزا ازتون یاد گرفتم! از همتون خداحافظی میکنم!

پی نوشت : تموم شد.

  
نویسنده : مهدی ; ساعت ٢:٥٩ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٧ بهمن ۱۳۸٧
تگ ها :


بهترین سال های زندگی ما

- یادش بخیر!
- حالا خیلی گذشته از اون سالها!
- بعضی وقتا اصلن باورم نمیشه اون اتفاقات افتاد!
- چه دوران خوبی بود!
- کاش هیچ وقت تموم نمی شد!
- یادته چقدر خندیدیم؟
- اون موقع کی فکر امروز رو میکردیم؟
بعضی وقتا گذشت روزها و ساعت ها واسمون ملال آوره! انگار زمان داره کش میاد. نمیگذره! اما یه دفه یه کسی از اتفاقی حرف میزنه و میگه از اون اتفاق دو سال گذشته! تالاپ میخوری زمین! چی؟ دو سال گذشت؟ شوخی میکنی!
بعضی وقتا که در مورد روزها فکر میکنم می بینم با پناه بردن به خاطرات خوب گذشته میخواستم تلخی امروز رو به امید آینده بهتر تحمل کنم! اما فردا میبینم ای وای که بازم دارم با خاطرات دیروز به امید فردا زندگی میکنم و فردا و فرداها و فرداها هم همین طور. توی کتاب "سینوهه" نوشته بود : "انسان این طور ساخته شده که از زندگی زمان حال ناراضی است و حسرت زندگی گذشته خود را می خورد و یا فکر می کند که زندگی آینده او بهتر از زمان حال خواهد شد."
گاهی همین طور منتظر گذر روزها هستیم که حالا مثلن نیم سال دوم بیاد - ترم بعدی بشه - فارغ التخصیل بشم - برم دنبال کار - ... تا زندگیم بهتر بشه و شاید اون چیزی بشه که میخوام اما بعدش میبینیم ای وای که چقدر اون نیمسال اولی که نرفتم دانشگاه خوب بود و گذشت و وای ترم اول چقدر خوش گذشت و گذشت و گذشت و نفهمیدم که میشد توی سختی ها و یا خوشی های همون روزایی که دوست داشتم زودتر بگذره همون چیزایی که میخواستم رو پیدا کنم! اما حالا گذشته و نوستالژی اون روزها حتی با وجود شاد بودن اندوه زیادی رو به قلبم میاره که هی! فلانی! داره سرمایه وقت و عمرتو الکی از دست میدی و هنوزم آویزونی!

-Dear Leonard! to look life in the face , always ... to look life in the face ... and to know it for what it is ... at last to know it ... to love it for what it is ... and then ... to put it away.
Leonard , always the years between us ... always the years ... always the love ... always the hours. 
The Hours - Director: Stephen Daldry

  
نویسنده : مهدی ; ساعت ۱۱:٥۳ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٩ دی ۱۳۸٧
تگ ها :


خوش به حال آدم برفی ها

سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت :
هوا دلگیر ، درها بسته ، سرها در گریبان ، دستها پنهان
نفسها ابر ، دلها خسته و غمگین
درختان اسکلتهای بلور آجین
زمین دلمرده ، سقف آسمان کوتاه
غبار آلوده مهر و ماه
زمستان است
مهدی اخوان ثالث


من زمستان رو دوست دارم! دلایل زیادی داره که مهم ترینش گفتنی نیست! یه حسه که باعث شده زمستان واسه من بشه خدا! البته   اتفاقات قشنگی هم واسه من توی زمستان افتاده. این روزا وقتی یقه کاپشنمو میکشم بالا و دستامو توی جیبم میکنم و توی خیابونای سرد قدم میزنم به اون خاطرات فکر میکنم.

  
نویسنده : مهدی ; ساعت ٢:٤٠ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٠ دی ۱۳۸٧
تگ ها :


یه بازی کوچولو ، خیلی کوچولو

بازم بازی. این دفه زهرای نیم سال دومی منو دعوت کرده. (فکر کنم لازم به توضیح نیست که منم دلم غنج رفت و بی درنگ! دعوتشو قبول کردم.) اما این بازی چطوریه. این بازی به قول زهرا اعتراف بازیه! من باید پنج تا از خلق های بدم رو اینجا اعتراف کنم.

1- بد قولی : راستش نمی دونم دلیلش بی خیالی ذاتی منه یا جبر روزگار که خیلی خیلی که عجله کنم یه ربع دیر میرسم! بعضی وقتا هم که کلن یادم میره با کسی قرار داشتم یا حتا سابقه داشته یه لحظه دراز کشیدم و خوابم برده!
2- رک بودن : راستش خودتونم میدونین این دوره و زمانه رک بودن به شدت بده! اما من هر چی تلاش میکنم بعضی وقتا محافظه کار باشم نمیشه که نمیشه و همچین رک میشم که سر سبز رو به باد میدم! به خاطر این خصلت هم خیلی جاها ضرر کردم اما کاریش نمیشه کرد!
3- افراط و تفریط : خوب فکر کنم دیگه نیاز به توضیح نداره که گاهی از این طرف بوم می افتم و گاهی از اون طرف!
4- تنبلی : گاهی انجام ساده ترین کارا واسه من همچین سخته که از تنبلی میگذره. بزرگترین لذت توی زندگیم اینه که توی رختخوابم دراز بکشم و یا هدفون رو بذارم تو گوشم و موزیک گوش کنم یا کتاب بخونم. واقعن بعضی وقتا که درگیر کاری میشم دلم واسه رختخوابم و کتابام و موزیکام تنگ میشه. گاهی بیرون رفتن واسم بزرگترین دردسره حتی واسه خریدن کتاب یا مجله.
5- خود رای بودن : همون یه دنده بودن یا کله شقی! اگه کاری بخوام بکنم و هزار نفر بگن اون کار غلطه به حرفشون توجه میکنم اما کار خودمو هم میکنم! (خوب بگو این چه نوع توجه کردنه؟!!)

آها تا یادم نرفته قانون این بازی اینه که باید دو نفرو دعوت بکنم منم که همیشه از قانون پیروی میکنم همه بچه هایی که اینجا سر میزنن رو دعوت میکنم!

  
نویسنده : مهدی ; ساعت ۱:٢٥ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٥ دی ۱۳۸٧
تگ ها :


وقتی همه خواب بودند

راستش فکر کنم هممون این روزا از فاجعه غزه خبر داریم. منم میخواستم اینجا چند از عکسای حوادث غزه رو بذارم اما وقتی رفتم و سرچ کردم دیدم عکسایی که توی اینترنت هست به مراتب از فیلما و عکسایی که شبکه های تلویزیونی نشون میدن دردناک تره و واقعن سخت بود نگاه کردن بهشون! بعد سر زدم به چند تا خبرگزاری بین المللی (گاردین ، واشیگتن پست و ... )و دیدم اونجا هم آخرین مطالب در مورد غزه هست. بعد کنجکاو شدم ببینم توی خبرگزاری های اسرائیل چه خبره؟! آیا اونا هم میدونن دولتشون داره چه بر سر فلسطینیا میاره؟ به خاطر همین سر زدم به چند تا از مهم ترین خبرگزاری های اسرائیل که نتایجش رو اینجا میبینید :

خوب خبرگزاری Israel times  که یکی از اصلی ترین خبرگزاریای اسرائیله. اونجا همین طور که میبینید آخرین خبرها در مورد بحران اقتصادی بود و تنها خبرهایی که از غزه اونجا پیدا کردم برمیگشت به تاریخ 27 دسامبر یعنی چهار روز پیش!

بعدش رفتم Y net news که آخرین اخبارش در مورد فلسطین بود و حداقل جای امیدواری داشت که همه مردم اسرائیل چشماشونو نبستن!

خبرگزاری بعدی J post بود که اونم آخرین اخبارش در مورد فاجعه غزه بود! (البته در قسمت کوچکی هم در مورد فعالیتهای ایران در مورد کمک به مردم غزه نوشته بود.)

البته همون طور که میبینید این خبرگزاری ها اقدامات تلافی جویانه حماس رو چنان بزرگ جلوه دادن و فاجعه غزه رو چنان کوچک که آدم واقعن حالش به هم میخوره از این همه وقاحت!
یادمه چار - پنج سال پیش عید نوروز مردم عراق زیر موشک آمریکا بودن و کریسمس امسال مردم غزه زیر توپ و موشک اسرائیل! اگه این روند تبدیل بشه به یه ماجرای روتین چی میشه؟

* بمب گوگلی غزه
* حمایت وبلاگی از غزه

  
نویسنده : مهدی ; ساعت ۱:۱٦ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱۱ دی ۱۳۸٧
تگ ها :


ترس های دانشجوی خیابان چهل و هشتم

حقیقتش مانی عزیز منو به یه بازی دعوت کرده! منم که کشته مرده انواع بازی ها هستم بی درنگ (اینقدر از این واژه خوشم میاد!) دعوتشو با علاقه فراوان قبول کردم! حالا این بازی چیه؟اینه که من بگم از چیا میترسم!
راستش خیلی فکر کردم (به جان خودم!) که ببینم از چیا میترسم اما دیدم من از چیزای مادی زیاد نمی ترسم و بیشتر چیزایی که منو میترسونه غیرمادین و وابسته به احساسات! (منم حساس!)
دومین چیزی که به ذهنم رسید (اولیشو چون دیگه ازش نمی ترسم الان نمیگم اما برای ارضای حس کنجکاوی!!! دوستان آخر مطلب گفتم!) "فراموش کردن"ه! بیشتر منظورم فراموشی گذشته با گذر زمانه.یعنی مثلن فراموش کنم سالها قبل با دیدن یه نفر دلم لرزید یا چقدر واسه کاری زحمت کشیدم یا چه اتفاق مهمی واسم افتاد! به خاطر همین سالهاست هر از گاهی چیزایی که از نظر خودم مهمه رو مینویسم البته به سبک خودم!
خوب ترس بعدی من "نفهمیدن"ه! همون جهل! اینکه نفهمم چه خبره یا از جهل راهی رو برم که بعدها بفهمم عجب کاری کردم!
"دیر رسیدن". جدن میترسم دیر برسم و جا بمونم حالا از هر نظر که فکرشو بکنی! یعنی از حس جاموندن خوشم نمیاد! ترس از تنهایی نیستا حسرت نرفتنه!
"شکستن اسطوره ها". دوره هایی از زندگیم اسطوره هایی داشتم که شکستن تو ذهنم و واقعن دوره ای سردرگم بودم! یعنی اون اسطوره ها اونی که فکر میکردم نبودن! حالا هم از اینکه کسایی که به عنوان اسطوره بهشون نگاه میکنم اونی که فکر میکنم نباشن واهمه دارم!
فکر کنم شما دیگه بدونید من چقدر از "سکون" بدم میاد! آره! میشه گفت از سکون میترسم! اینکه در آینده بخوام توی سکون زندگی عادی و روزمره بیفتم همیشه منو ترسونده به خاطر همین تصمیماتی گرفتم که ... .

آره! یه جورایی این ترسها ترس نیست! بیشتر نگرانیه! نگرانی شاید عمومی که هممون در قبال آیندمون داریم! اما جدن گاهی هم از حد نگرانی میگذره و میرسه به ترس!
آها داشت اولین چیزی که به ذهنم رسیدو فراموش میکردم! (چه کنم با حس کنجکاوی شما؟!!) ترس "از دست دادن" که خیلی وقت ها با من بوده اما حالا دیگه خیلی این حس رو ندارم! (جهت کسب اطلاعات بیشتر به مطلب "زندگی من بدون من" مراجعه ... آره!)

*راستی منم تمام بچه هایی که به اینجا سر میزنن رو به این بازی دعوت میکنم!

پ . ن : آدما با گذشت زمان نظراتشون و گاهی حتا خودشون عوض میشن! چند وقت پیش توی مطلب "کافه نادری" که درباره ایده آلیسم بود نوشتم آرمانگرایی فاز نمیده اما این روزها شدیدن آرمانگرا شدم!

  
نویسنده : مهدی ; ساعت ۱۱:٤٥ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۳ دی ۱۳۸٧
تگ ها :


که این هم جزو بازی است!

1- من همین جا هستم.
2- روزهایی هست توی زندگی که آدم حس میکنه داره پیشرفت میکنه یا حس میکنه داره پسرفت میکنه یا حداقل پیشرفت نمی کنه! من شدیدن به نسبی بودن همه چیز اعتقاد دارم و میدونم این پیشرفت و پسرفت هم نسبیه. اما امروز وقتی توی رختخواب داشتم مطالعه میکردم (عکسشو در بالا میبینید) حس کردم چقدر از یه نظرهایی پسرفت داشتم! حس کردم داره ابعاد فکریم محدود میشه به چیزایی که حاصل تاثیرات این شبه سکون این چند ماهه است. وقتی که مدت تقریبن طولانی آدم های تازه نمی بینم و باهاشون حرف نمی زنم ، وقتی با سلیقه ها و نظرات مخالف مواجه نمی شم ، وقتی سختی چندانی نمی کشم ، وقتی به خاطر بحث با کسی عصبی نمی شم و وقتی مجبور نباشم به خاطر هدفی بجنگم زندگی بهم نمی چسبه!
3- بعضی وقتا آدم در مورد کسایی قضاوت ناعادلانه میکنه اما وقتی توی موقعیت اونا قرار میگیره و میبینه داره دقیقن همون گندی که اونا زدن (و شاید بدترش) رو میزنه وقتی توی رختخوابش مشغول مطالعه هست میبینه چقدر اون آدما حق داشتن و دلش واسه همه آدما میسوزه!
4- از لاله زار که میگذرم زخمی تر از ترانه ام / تشنه محکومیت یه حکم عاشقانه ام
    از لاله زار که میگذرم میشم یه بچه بلا / عاشق فیلم جفتی و عاشق سیبای طلا
    از لاله زار که میگذرم بغض ترانه میشکنه / تو عمق سینه ام یه نفر باز زیر آواز میزنه
5- چند روزی رفتم استهبان پیش دوستام که اونجا دانشجو هستن. پاییز استهبان واقعن زیباست. چند تا از عکسایی که از مناظر اونجا گرفتم رو اینجا میذارم که ببینید :
1     2     3     4     5     6     7     8     9     10
6- اگه یادم موند بعدن در مورد فضیلت های ناچیز (گینزبورگ) و عشق سالهای وبا (مارکز) و تناسب شدیدشون با این روزهام می نویسم!

  
نویسنده : مهدی ; ساعت ٢:۱٤ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٦ آذر ۱۳۸٧
تگ ها :


زندگی من بدون من

« و به ناگاه روزی رسید که زندگی دیگر ارزش زیستن نداشت.»
گالاپاگوس - کورت ونه گات

«این قضاوت که زندگی به زحمت زیستن می ارزد یا نمی ارزد پاسخی است به مساله اساسی فلسفه.»
دلهره هستی - آلبر کامو

«این دفعه شوخی نیست! هر چه فکر می کنم هیچ چیز مرا به زندگی وابسته نمی کند ، هیچ چیز و هیچ کس.»
زنده به گور - صادق هدایت

همیشه از اینکه بخوام کاری بکنم که به خاطر خود اون کار نباشه و دلیل انجامش چیزی به جز لذت بردن از اون کار باشه  یا چیزی یا کسی رو دوست داشته باشم اما دلیل دوست داشتنم منافعم باشه نه خود اون چیز یا کس بدم میومده! یعنی هیچ وقت دوست نداشتم کاری رو بکنم چون همه می کنن یا کاری رو نکنم چون بقیه میگن بده! همیشه میخواستم خودم به اون آگاهی برسم که کاری رو انجام بدم یا نه!
حالا یکی از کارایی که شاید هممون بهش فکر کردیم خودکشیه! شاید به خاطر اینه که ما زندگی خودمون رو وابسته به چیزی می دونیم که در صورتی که از دست بدیم دیگه دلیلی واسه نفس کشیدن نداریم و این همون چیزیه که من بدم میاد. یعنی زندگی کردن به دلیلی غیر از زنده بودن! هیچ وقت دوست نداشتم دلیل زندگیم کسی یا چیزی باشه! (نمیگم هیچ وقت این طوری نبوده اما دوست نداشتم اون طوری باشه!) کسایی که میگن دلیل زندگیشون چیزی به جز خود زندگیه رو درک نمی کنم همون طور که کسایی که به خاطر این خودکشی نمی کنن چون گناه داره یا کسی و چیزی مانند طناب اونا رو به زندگی وصل کرده!
من دوست دارم به خاطر زندگی کردن زنده باشم ، نه به خاطر وابستگی ها!
*فکر کنم بدونین که من کریستین بوبن رو دوست دارم. خصوصن وقتی میگه : برای از دست دادن چیزی باید اول صاحب آن بود. ما هیچ وقت در این زندگی صاحب چیزی نیستیم و هیچ وقت چیزی را از دست نمی دهیم!

  
نویسنده : مهدی ; ساعت ٢:٥٠ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٥ آذر ۱۳۸٧
تگ ها :


دیگر پرندگان همه در خواب رفته اند!

درسته دو ماه و خرده ای توی پاییزیم اما خداوکیلی چیز درست و حسابی در مورد پاییز ننوشتم! این قدر دیگه پاییز حق به گردن من داره که یه کمی در موردش بنویسم!
وقتی تو نیستی
نه هست های ما
چونان که بایدند
نه باید ها...

آذر ماه پارسال یکی از قشنگ ترین طرحهامو نوشتم! اما اینجا نمیارم چون کپی رایتش متعلق به جای دیگه و کس دیگس!
مثل همیشه آخر حرفم
و حرف آخرم را
با بغض می خورم
تصویری که از پاییز تو ذهنم دارم خیلی شبیهه اون شعر پاییز اخوان هست! همون که توی کتاب درسی دبیرستان بود. باغ بی برگی!
عمری است
لبخند های لاغر خود را
در دل ذخیره می کنم :
باشد برای روز مبادا !
پاییز تو ذهنم فقط جای گذره! نباید واستی! باید یه نفس بگذری. اون آدمایی که میبینیشون به تو کاری ندارن. تو راه خودتو برو.
اما
در صفحه های تقویم
روزی به نام روز مبادا نیست

روز اول فروردین امسال یه متنی نوشتم توی دفترم اسمشو گذاشتم مرثیه ای برای یک رویا. این نوشته فقط یه لینکه به اون نوشته اما نمی تونم اون نوشته رو اینجا بیارم! (فیلم "مرثیه ای برای یک رویا" رو ببینید!)
آن روز هر چه باشد
روزی شبیه دیروز
روزی شبیه فردا
روزی درست مثل همین روزهای ماست

توی کلاس نشسته بودم و فکر کنم داشتم درس میخوندم. روزای کنکور بود و به قول معروف سرم توی کتاب تست خودم بود و از همه جا بی خبر. آرمان اومد کنارم نشست و بعد از سلام و ... یه دفه گفت : راستی مهدی ، قیصر امین پور مرد!
اما چه کسی می داند؟
شاید
امروز نیز روز مبادا
باشد!
امید سه تار میزنه و من از اون بالا به شهر نگاه میکنم. (دلگیرم از این شهر سرد!)
وقتی تو نیستی
نه هست های ما چونان که بایدند
نه باید ها...
خنک آن قمار بازی که بباخت آنچه بودش
و نماند هیچش الا هوس قمار دیگر
هر روز بی تو
روز مباداست!

پی نوشت 1 : عکس بالای مطلب رو خودم چند روز پیش گرفتم.
پی نوشت 2 : قسمت های آبی رنگ مطلب شعر "روز مبادا"ی قیصر امین پوره!

  
نویسنده : مهدی ; ساعت ٩:۱٧ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٦ آذر ۱۳۸٧
تگ ها :


امن ترین جای دنیا

یه اکیپ سه نفره که این روزها تنهایی هامون رو با هم میگذرونیم. ساعت ها قدم میزنیم. توی کتابخونه توی اسامی کتابا دنبال کتابای عجیب غریب میگردیم و میخندیم . یه دفه تصمیم میگیریم قدم زنان از این سر شهر بریم اون طرف! ساعتهایی که توی سرما پیاده راه میریم و دست هر کدوممون چیپس یا پفکه که من دیرتر از اون دو تا تموم میکنم. علی میگه : بس که حرف میزنی! وقتایی که توی پارک روی یه نیمکت میشینیم و وقتی داریم در مورد موضوعی حرف میزنیم من یه دفه میگم بچه ها حواستون هست که آخر بهمن هر کدوممون یه گوشه ایران هستیم؟! یا وقتی بالای تپه کدیوری نشستیم و داریم از اون بالا شهر رو که در سیاهی شب فرو رفته و فقط چراغای روشن مشخصه رو نگاه می کنیم و ترانه های گوگوش رو زمزمه میکنیم! وقتایی که ساعتها در مورد ادبیات و کتاب و موسیقی و فلسفه و ... حرف میزنیم و وقت خدافظی به همدیگه یادآوری میکنیم که فلان دی وی دی یا کتاب رو یادت نره واسم بیاری! علی که هر وقت باهاشم آرومم و امید که همیشه میتونه منو از خستگی و افسردگی نجات بده! یه اکیپ سه نفره که این روزها تنهایی هامون رو با هم میگذرونیم.

پی نوشت :
« ... و ناگهان می فهمم چرا دلم نمی خواست اون روزی که میرتل خواهش کرد برای آوردن بچه گربه باهاش برم. فقط به خاطر بوی بدش نبود. گربه ش خیلی پاک و تمیز بود. به خاطر این بود که آدم خیلی زود به هر چیز کوچکی دلبستگی پیدا میکنه و بعد ممکنه یه روز از دستش بده. ...»
باورهای حقیقی - ویرجینیا وولف

  
نویسنده : مهدی ; ساعت ٢:٠٧ ‎ب.ظ روز جمعه ۱ آذر ۱۳۸٧
تگ ها :